غزلیات احمدجم

بمان دنیا بپوشم بر تنت شولای عرفان را
وگرنه می خورد دیو سیاهی  روح دوران را
 

برو زاهد به علم خود عمل کن گر خرد داری 
شتر هم می کشد بر دوش خود سی جزء قرآن را


"فقیر" از هر" فقیهی "بهتر از خالق خبر دارد
"گدای کوچه "می داند نشان "منزل خان" را...


 به عشق آبادِ رویاها بدل خواهد شد این دنیا 
 اگر در مشکلات انسان بگیرد دست انسان را


و شاید از سر تنهایی اش  می گفت گرگ آمد 
بیا باور کنیم این مرتبه فریاد چوپان را


دل و دین می برد دلبر ولیکن دزد باور نیست
نمک را می خوری لطفی کن و نشکن نمکدان را


بیا ایمان بیاور فصل سبز تازه ای آمد  
خدای ملک خود باش و رها کن خودپرستان را

#احمدجم

غزلیات احمد جم

آه ،حتی در محالات و خیالات  بعید 
چشم من مانند چشمان تو را هرگز ندید 

بر فراز شاخه "کو _کو" می کند "قمری"هنوز 
تا شنیده بی خبر از کوچه ی ما رد  شدید

شرح رویت را زمانی "کدکنی" خواهد نوشت 
لب غزل،  قامت قصیده، موی تو شعر سپید

من که" سهلم" بانگاهی به تو "کافر" می شود 
مرجع تقلید شیعه حضرتِ آقا وحید !!

"چای"خوش رنگی بیاری "نخجوان" را می دهم !
گر نبخشم کمترم   از "فتحعلی شاه فقید"...!!

مثل دختر های امروزی که نه ،،دل می بری
با همان هیبت که در افسانه ها "گرد آفرید"

پادشاه مصرع برجسته ی این دوره است 
هرکسی مانند من دستی به موهایت کشید...

#احمدجم

با کمال احترام خدمت آقا وحید خراسانی 

غزلیات احمدجم

به آیاتی  که در سینه نهان دارم قسم روزی 
 شتابان می برد چشمت مرا سوی عدم روزی 
.

قشنگ بی مثال من ،بمان تا دهخدا گونه 
 بیارم از شب زلفت  به "امثال الحکم" روزی
 

به خنده گفت شاعر واقعا معراج یعنی چه 
 به آن حالی که خواهم زد کنارِ تو قدم روزی
.

شبیه دو چنارِ پیر ِکوچه رو به روی هم 
به هم خواهد رسد سرشاخه هامان بیش و کم روزی
.

و شاید یک زمان شوریده ای فالی به شعرم زد 
عزیز دل  به پایان می رسد دوران  غم روزی 
.

خطی بین کف دست هر انسان هست و این یعنی 
در آنجا می رسد خط موازی ها به هم روزی !
.

من آیینی نمیدانم بغیر از عشق و میدانم 
که من را می نشاند عشق، جای "محتشم" روزی

#احمدجم