غزلیات احمد جم

هر کسی در وصف او لب به" تغزل می برد
بی گمان  "تریاک" را دارد به "کابل "می برد

در شب موهای کافر کیش او در راه عشق
"کفر" دستم را گرفته  با" توکل" می برد

غیر معمولی ست تاحدی  که زیبا بودنش
شعر من را تا فراسوی" تخیل" می برد

آدمی دل مرده بودم عشق او دارد مرا
تا جنونِ لحظه هایی از "تحول"می برد

گفتم از عشق تو می میرم ولی با خنده گفت
هر که این گل را بخواهد رنج بلبل می برد


اهل نفرین نیستم اما نصیب دیگری
"خار" گردد تا که دستی سوی این "گل" می برد

#احمدجم 

غزبیات احمد جم

مرا به عصر اساطیر می برد عشقت

به نغمه های مزامیر می برد عشقت

.

به هاله های سکوتی که قبل خلقت بود

به آفرینشِ تصویر می برد عشقت

.

به روز لاف خدایی من !که جَم بودم!

دوباره در شب تکفیر می برد عشقت 

.

به کشف َجم که شراب آفرید و مستی را

به سِحرِ لحظه ی تخمیر می برد عشقت

.

به خنجری که از آن خون عاشقانه چکید

 به جبر و قصه ی تقدیر می برد  عشقت

.

سبو سبو بچکان باده را به تشنگی ام

اگر چه دیر ولی شیر می برد عشقت

.

 کدام الاهه دمیده درون چشمانت 

مرا  به آیه ی  تطهیر می برد عشقت 

.

شکوه باغ معلق، بخوان مرا بخودت

مرا به قدرتِ تسخیر می برد عشقت

.

تو را برای غزل آفریده اند ببین

مرا به اوج تعابیر می برد عشقت

.

#احمدجم

#بنام_همنشینان_خیالی 

https://t.me/ahmadjam

غزلیات احمد جم


می شود با وعده ات  امید را عاشق کنی
با سلام ساده ای خورشید را عاشق کنی


ای غزل بانو بخوان شعری که برگردد بهار
آنچنان تا شاخه های بید را  عاشق کنی


احسن الحالم "لبت " برخیز و حَوِل حالِنا
آنقدر  تکرار کن تا عید را عاشق کنی.....


سال نو اینک رسیده بوسه بر قرآن نزن
چونکه می ترسد خدا "توحید" را عاشق کنی


معجزه یعنی که با آیات ناب خنده ات
آنکه یک عمری نمی خندید را عاشق کنی


گاهگاهی با نگاه ِ مثل مروارید و لعل 
میشود صیاد مروارید را عاشق کنی


ما زمینی ها که دور از چشم تو آشفته ایم
می شود  در آسمان ناهید را عاشق کنی


#احمدجم 


سر می روم از سرنوشت فال طاعونی
پر می زنم در آسمان با بال طاعونی
.
از رمل و اسطرلابشان چیزی نمی فهمم
من مانده ام با یک بغل َاشکال طاعونی
.
جادوگری با تار و پودش فقه می بافد
تا گردن اندازد خدا یک شال طاعونی
.
کام زمین وا گشته تا یکجا  بلمباند
نو رس ترینِ میوه های کال طاعونی
.
کی رستمی از ورطه ی افسانه می آید 
وقتی که سیمرغی ندارد زال طاعونی
.
دیگر سمرقند و بخارا را نمی بخشد 
شاعر به سودا و فریب خال طاعونی
.
غافل که بر خود میکند هر چه بدی کرده ست
هی می خورد حاجی ازین اموال طاعونی
.
باید که انسان را پرستش کرد و میهن را 
گر زنده ماندیم از شب غربال طاعونی
.
باید که عشق از باطن انسان بپا خیزد
تا برکند بنیاد این آمال طاعونی
.
ختم کلام ، این روزگار سخت خواهد رفت
یادی فقط می ماند از این سال طاعونی
.
#احمدجم 
#بنام_همنشینان_خیالی
https://t.me/ahmadjam7


ای پری زاده ی پنهان شده در قلعه ی دور
ای تنت پاک تر از متن مزامیر زبور
.

کار من این شده هر شب که تو را شعر کنم 
مثل یک روزنه در فکر غزل کردن نور
.

از سر زلف تو صد قصه نوشتند همه 
قصه پرداز بشر شد لب این دختر  بور 
.

وای از آن ماه که پنهان شده در قاب گلوت
مثل نوری ست گره خورده به اندام بلور
.

تو سپیدی و غزل از دهنت می شکفد
واژه واژه نفست آتش سوزنده ی طور
.

من کجا و هنر و ساز کجا از غم توست
چشم من تار شد و این دل یغما زده شور
.

اسب چوبی و سواری که منم گم شده ایم 
ای پری زاده ی پنهان شده در قلعه ی دور
.

#احمدجم 

 ای رنگ لب سرخ تو یاقوت یمانی
اسطوره ی شیرین سخن چرب زبانی
.

تلفیق بهاری و کمی از تبِ پاییز 
سبزینه تنی  با تِمِ موهای خزانی 
.

در شهر خرامیدی و هر پیر که دیدت 
می گفت که بیهوده گذشته ست جوانی
.

زورم که به توصیف نگاهت نرسیده ست
هر چیز که صائب ز غزل گفته همانی 
.

من شاعر چشمان توام ای بت بلخی 
در قلب منی تو چه بمانی چه نمانی
.

#احمدجم 
https://t.me/ahmadjam7